ایستگاه مترو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمان نمایش : فرقی نمی کند . یکی از همین روزهای کسالت آور

 

شخصیت های نمایش

الف : مردی میانسال با صدایی آرام و بم که به شدت مردانه است . صدایی خش دار و قوی دارد.

ب : مردی که از الف کوچکتر است و صدایی ملایم تر و زیر تر دارد . صدایش شاداب تر به نظر می رسد .

شخص ناشناس

نگهیان ایستگاه

 

 

1 . داخلی  . ایستگاه مترو  . روز

کناره ی سکوی مترو . صدای فن های تهویه ی داخل ایستگاه و رفت آمد مردم که زمزمه ی حرفهای آنها در هم گم می شود .

الف  :                                            

( با لحنی خسته)  بازم داری شروع می کنی ؟... اینطور که فکر می کنی نیست ... ( با لحنی ملتمسانه ) من لجباز نیستم ... هی حرف خودتو می زنی ؟ ...    ( با لحنی عصبانی ) خسته ام کردی ... شب می آم خونه با هم حرف می زنیم ... ول کن کلافه شدم ...اُه ...

 

صدای اطراف شنیده می شود . صدای مترو که با صدای هشدار دهنده ای وارد ایستگاه می شود و کناره ی سکو می ایستد . صدای ازدحام جمعیت که در حال راه رفتن هستند .  

 

همیشه همین طوری بوده ... ( با لحنی معمولی ) ببخشید آقا اجازه هست روی این صندلی کنارتون بشینم؟...

 

صدای کیف و مشمّع می آید که انگار از روی صندلی برداشته می شود . شماره ای را می گیرد . همهمه ی محیط اطراف شنیده می شود . زمانی که مترو وارد ایستگاه می شود صداهای محیط زیاد می شود . در مابقی زمانهای که مترو از ایستگاه خارج می شود تنها صدای فن شنیده می شود .

 

الو ... ( با لحنی خسته ) هیچ وقت به موقع نمی رسی ... مثل همیشه منتظر ...( با عصبانیت )برو بابا توام

 

صدای مترو شنیده می شود  که وارد ایستگاه می شود .

 

ببخشید آقا ...

 

به روی صندلی می نشیند . ازدحام جمعیت که در حال راه رفتن هستند .

 

 ( با لحنی معمولی و آرام ) اینقدر شلوغه که نمیشه سوار شد ... لعنتی داره میترکه ... آدم احساس خفگی بهش دست می ده ... تهویه های گندش هم که دیگه نگو ... نفس آدم می گیره...

 

(مکث )

 

(سکوت ) { صدای سکوت کاملا صدای سکوت است که به مدت چند ثانیه است }

 

صدای محیط اطراف که مترو از ایستگاه خارج می شود . تنها صدای محیط بعد از خارج شدن مترو از ایستگاه صدای فن های تهویه ی در ایستگاه است .

 

یک شهر و یک مترو ( مکث ) چند تا دیگه هم دارن میزنن ( مکث ) کفاف هیچی رو نمی ده ... زیر پای همه رو فقط خالی می کنه ... جالب نیست زیر هر چیزی یه تونل زدیم ؟... همه ی این تونل ها هم به هم می رسه ... چه کارش میشه کرد ؟..( مکث ) ببینم آقا  شما زیاد عادت به حرف زدن ندارین؟ ( مکث )

 

( سکوت )

 

صدای محیط  اطراف که مترویی در طرف دیگر می اید . صدایش مقداری دورتر شنیده می شود که با صدای فن ها دیزالو می شود .

 

خیلی خوبه ... کاشکی همه مثل شما بودن ......

هر چی می کشیم از این حرف زدن های زیادیه ... خوب شانس منه که امروز بعد از یک درگیری شدید با زنم با یه آدم برخورد کنم که حرف نمی زنه ... ( با خنده ) خیلی خوبه چون می تونم هر چی می خوام و بگم بدون اینکه همدیگر رو بشناسیم و رازهای زندگیم جای دیگه ای درز کنه ... عالیه عالیه ... همیشه این یه طرفه حرف زدن عالی بوده ...  

 

صدای دست زدن شنیده می شود . بلند می شود و چند قدمی دورتر می رود .

 

 ( از دور ) چقدر خلوت شده اینجا ...

 

( مکث )

 

( صدای مترو که به ایستگاه وارد می شود )

 

( صدای الف که از دور نزدیک می شود ) میان و میرن ... این طرف نیاد اون طرف حتما می آد ...( زیر لب )  زندگی من هم همیشه همینطوری بوده ... ( با لحنی متفاوت ) این نگهبانهایی که تو این ایستگاهها هستند آفتاب رو نمی بینند ... زندگی شون خلاصه میشه زیرزمین ... نظر شما چیزی غیر از اینه ؟... ( با کلافگی ) خوب لااقل می تونید سرتون رو تکون بدید...این کار سختیه براتون ؟...( مکث )

 

چند لحظه سکوت

 

صدای محیط  که مردم سوار مترو می شوند . مترو اماده ی حرکت می شود و حرکت می کند . دوباره صدای فن ها تنها صدای پس زمینه است .

 

اصلن ولش کن ... یه سوال ...اگه یکی تو این مسیرها گم شه چی ؟...تو اون تاریکی حتما می میره ... نه ؟... ( از دور ) خیلی تاریکه ... از اینجا که نگاه می کنم فقط سیاهیه...

 

( صدای بلندگوی ایستگاه شنیده می شود . کسی از پشت بلند گو به الف اخطار می کند .

 

صدای بلندگو : ( با لحنی آمرانه و دستوری )

 

بیا عقب آقا .... پشت خط قرمز....

 

( صدای یک نفر که نزدیک می شود . صدای مردی از دور می آید .)

 

مرد :

آقا برو عقب ... می خوای کار دست ما بدی ...

 

الف : ( با لحنی معذرت خواهانه )

( از دور ) ببخشید آقا ...منظوری نداشتم ...شرمنده ...( با لحنی آرام ) شما هم شغل پر دردسری دارید این زیر .... شرمنده ....

                                                        

( از دور نزدیک می شود )                                                              

 این فیلمهای امریکایی رو چطور می سازند پس ؟... ایستگاههای متروی اونجا با اینجا فرق می کنه ....

 

( صدای متروی دیگری شنیده می شود )

 

... یه دونه قطار دیگه داره می آد ... این میره اون میاد ... هر کدوم به فاصله ی چند دقیقه ...

 

( صدای ازدحام جمعیت که از مترو پیاده و سوار می شوند . صدای مردی که از دور بلند بلند با موبایل صحبت می کند و صدای آن نامفهوم است . صدای خنده ی چند نفر شنیده می شود که در ازدحام گم می شود .)

 

( با لحنی متفاوت )  می خوام زنم رو طلاق بدم ... البته هنوز هیچ کسِ دیگه ای نمی دونه .... خسته شدم از این زندگی ...

 

( مترو از ایستگاه خارج می شود . تنها صدای فن شنیده می شود)

 

 بدون هیچ دلخوشی .. امروز هم می خوام یکی دوتا از دوستامو ببینم و بعدش هم تو همین مترو خودکشی می کنم .... ( مکث ) آره ..خودکشی می کنم ...نمی خوام به کسه دیگه ای بگم که منصرفم کنه ... همشون می گن احمق تو مگه تو  زندگی ات چیزی کم داشتی  ... هیچی ... اما احمق اونان چون نمی دونن  کمبودها باعث میشه آدم زندگی رو ادامه بده ... همون طوری که باعث می شه آدم هرکاری رو بکنه ...( با پوزخند ) عادت می کنیم ...( با نفرت )  به نفس کشیدن هم عادت می کنیم (مکث ) خیلی خوبه شما می تونید آخرین نفری باشید که همدیگر رو می بینیم چون اینطوری حرفام و می زنم و می میرم .... البته رازهای زیادی ندارم یکی دوتا هست که تو عمرم به هیچ کس نگفتم ...  ( می خندد ) من اولین آدمی هستم که همه ی حرفام و می زنم و می میرم ... جالبه ؟...

 

سکوت

 

صدای فن های تهویه

 

همون طوری که باعث شد ازدواج کردم و همون طوری که باعث می شه طلاق بدم ... خیلی جالبه ...اینطور نیست ؟...

تو زندگی نقصا مونه که برامون انگیزه می شه برای ادامه ی زندگی ... هیچی این زندگی من و ارضا نمی کنه .... علاوه بر این زنم دوتا دوست دخترم دارم .... ایرادی نداره که ... ( با خنده ) زنم هم می دونه اما به روی خودش نمی آره ... ( با حالتی بین خنده و ناراحتی ) البته اونم با یکی دو نفر دیگه است ... چرا بخوام کتمان کنم ... برام اهمیتی نداره ... خیلی وقته این طوری شدم ... این بزرگترین فریب زندگی من بود ... واسه شما هم همینطوریه ...نه ؟....راستی شما مجردید یا متاهل ؟....

 

سکوت

 

صدای محیط که مترویی وارد سکوی کناری می شود . صدا کمی از دور می آید )

 

البته من نمی خوام تو زندگی خصوصی تون دخالت کنم اما بهتون نمی خوره مجرد باشید ...تو این سن و سال حتما متاهل اید ... پس شما هم از خودمونید ...جفتمون فریب خوردیم ...( می خندد ) اما انگار شما بهتر از من زندگی کردید ؟... خوب موندید ؟...

 

( صدای موسیقی رپی شنیده می شود که شخصی از کنار آنها رد می شود . )

 

 البته منم خوب موندم...نه ؟....به نظرتون هنوز هم می تونم از جوونیم لذت ببرم ؟...

 

( مترو از ایستگاه می رود و دور می شود . صدای فن ها شنیده می شود .)

 

خیلیا کشته مُردَم ان ...آدمهایی مثل من که تو زندگیشون مشکل مالی ندارن و هیچ وقت دغدغه ی پولی نداشتن تمام زندگیشون خلاصه می شه تو زن ... آرزوهام به اندازه ی نیازهام و نیازهام به اندازه ی توانم بوده ... من ثروتمندم نه ؟.... بقیه آدمها از صبح تا شب کار می کنن تا اینکه به چیزهایی که می خوان برسن ... تو این مملکت برای یک زندگی عادی باید شصت سال بدویی ... باید ببینی اون زندگی عادی چیه؟.... بعد از شصت سال هم دیگه سرگرمی های جدید پیدا می شه دیگه نوه و از این جور مسخره بازیا... یکی دیگه میشه مثل تو ... فقط با یک تفاوت ، اون دیگه مثل تو نیست ... زنم برای پول ازم جدا نمیشه ... فقط کافیه من خرجی خونه رو قطع کنم اونوقت ... یه مدت مقاومت می کنه اما می فهمه که خواسته هاش خیلی بیشتر از توانشه ... اون با من به خاطر آرزوهای خودش ادامه می ده و منم با اون به خاطرِ دروغهاش ... یک فریب کامل ...چون هم آرزوهای اون دروغه و هم حرفهاش به من دروغ ... فکر نمی کردم کلمه باعث شه یک نفر به زندگی ادامه بده ... الان دیگه از دروغهاش خسته شدم ... همش دروغ دروغ دروغ ... ( زیر لب ) دیگه مهم نیست ( با لحنی متفاوت و عادی ) این ایستگاه اسم اش چیه ؟...( با لبخندی عصبی ) هنوز خیلی از چیزها رو می خوام با اهمیت نشون بدم ...خوب چه اهمیتی داره اسم این ایستگاه چی باشه ... یا اصلا کجا باشه ... ( با کلافگی با خودش ) هنوز نیومده ؟...همیشه همین طوری بوده... همیشه دیر می آد ...(مکث )  
( با لحنی معمولی و زیر لب ) انتظار هم  دلیل خوبیه برای زندگی کردن ....( با حالتی پرسشی ) به نظرتون من ( رفته رفته دور می شود ) اگه خودم رو پرت کنم پایین می میرم ؟ ... ( مکث ) برق فشار قویه ... ( صدا از دور نزدیک می شود ) من فکر کنم باید خودم رو بندازم زیرش ... این طوری با سرعت آروم بخورم بهش نمی نمیرم اما اگه زیرش بیفتم حتما می میرم .... فقط مشکل من این نگهبانهاست ... ( مکث )

 

سکوت

 

خیلی سریع باید اینکار رو بکنم ...

 

( مترویی وارد ایستگاه می شود . دوباره صدای ازدحام اما این بار از دفعه ی قبل کمتر است . زیاد معطل نمی کند و زود می رود صدای فن ها تقویت می شود )

 

اگه این صدای هواکش های اینجا نبود اینجا با قبر هیچ فرقی نمی کرد .... اولین باری که یک نفر رو دیدم خاکش کردن پدرم بود .. ( با لحنی حسرت آلود و سرد ) اونجا بود که دیدم مرگ مثل یه حفره ی خالی می مونه ... سیاهی و دیگه هیچی ... ترس برم نداشت ... چون هیچ وقت از تاریکی نترسیدم ...( با خنده ) پدرم یکبار من رو برده بود پیش زن دوم اش ... آدم عیاشی بود ... تو پسرهاش رابط اش با من یک طور دیگه ای  بود ... دهنم قرص بود ... منم احترام اش رو خیلی داشتم ... مرد بزرگی بود ... در عین حال با دو تا زن بود و هیچ کدوم جرات نمی کردن بهش از گل نازک تر بگن ... زورگو نبود( با تاکید ) جذبه داشت... مادرم هنوز زنده است ... با یکی از خواهرم زندگی می کنه ... اون هیچ وقت نمی دونست که شوهرش دو زنه بود ...  برای فرار از دست اونها زن گرفتم ... ( مکث ) من مثل بابام نبودم و نیستم ...( با کلافگی )  شناگر ماهری بود نمی دونم چطور غرق شد ... دیگه ندیدمش ...( مکث )

 

( صدایش رفته رفته دور می شود )

 

 میرم تو تاریکی میشینم رو زمین ... پشتم رو می کنم به مترو ... اینطوری آدم مرگ رو نمی بینه که منصرف شه مثل یک مهمون ناخونده ...

 

( صدای مترویی که از دور شنیده می شود و نزدیک است وارد ایستگاه شود .)

 

ب :                                   

( از دور ) سلام ... ببخشید اگه معطل شدی ...

 

الف :                                 

 سلام ...( با لحنی خسته ) تو هم مثل همیشه دیر می آی دیگه ... ( با تاکید ) اون بسته چیه زیر بغلت ... قرار نبود دیگه برام هدیه بیاری ...مگه کجا قراره برم ... چند روز می رم خارج از کشور رو برمی گردم دیگه ....

 

( مترو وارد ایستگاه می شود و صدای ازدحام شنیده می شود )

 

ب :                                   

سلام ...

 

الف :

 ( با حالتی از ناامیدی و بالحنی ملایم و آرام ) ببینم  آقا شما ایشون  رو می شناسید ؟....

 

ب : ( با لحنی عادی )

 صدات رو نمی شنفه ... بلندترم بگی فایده نداره ... این رفیقمون کَره ...

 

مترو با صدایی عجیبی اماده ی حرکت می شود

 

الف :

( با لحنی متعجب و با صدای بلند ) اون چیه ؟! .... همه ی این چیزایی که گفتم رو نشنیدی ؟....

 

سکوت

 

ب :

با توام ... میگم کَره ... کجا رو نیگاه می کنی به این مترو که نرسیدیم بشینیم تا بعدی بیاد

                                                       

                                                        سکوت ...

 

صدای مترو که از ایستگاه دور می شود . موسیقی به طور ضمنی شنیده می شود که بعد از دور شدن کامل صدای مترو واضح شنیده می شود . موسیقی آهنگ there is anybody out there  اثر pink Floyd  از آلبوم the wall  می باشد . 

یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط طاهر نظرات ()
تگ ها:

کجای این دنیا اتفاقی افتاده که من دل نگران کسی هستم ... احساس دلشوره ی عجیبی دارم ... چه اتفاقی قراره بیفته ؟.... فکر کنم تنها کاری که از دستم برمی آد همینه که اگه خدایی باشه ، باید دعا کرد ......

سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط طاهر نظرات ()
تگ ها:

1.      داخلی . کلاس دبیرستان . روز

 

کلاس ساکت است . صدای همهمه ای از بیرون کلاس شنیده می شود. صدای در کلاس شنیده می شود . و به مرور زمان بر همهمه ی بچه ها اضافه می شود . صداهای مختلفی شنیده می شود . بعضی ها بلند و واضح است به طوریکه می توان تشخیص داد از چه فاصله ایی هستند و بعضی های دیگر آنقدر دور هستند که تنها زمزمه و صدای مبهمی از آن ها به گوش می رسد .صدای خنده ی چند نفر شنیده می شود . در همین بین مبصر کلاس با فریادهایش سعی می کند بچه ها را ساکت کند اما بی فایده است . تقریبا به مدت دو دقیقه این صداها شنیده می شود . ناگهان تک صدایی درمیان جمع می گوید :

 

پسر :

( با حالتی از ترس)

بچه ها آقا اومد ....بشینید...

 

و با عجله خودش را به پشت میز معلم می رساند.همهمه ها به مرور کاسته می شود . معلم از در کلاس داخل می شود.

 

پسر :

( با صدای محکم و سنگین )

برپا...

 

 

محکم صدای کوبیدن دستی به روی میز شنیده می شود . صدای بلند شدن بچه ها از پشت نیمکت هایشان شنیده می شود . معلم وسایل اش را به روی میز می گذارد .

 

معلم:

( با صدایی آرام)

بشینید .....

 

 

همه سر جایشان می نشینند .صدای در کلاس شنیده می شود .

 

پسر :

 ( بالحنی شرمنده )

آقا اجازه ... بیام داخل ....

 

معلم :

( با لحنی آرام )

بفرمایید

 

صدای یکی از بچه ها :

( با صدایی نجوا کننده از دور )

اونجا رو نگاه کن .... ناظم ما رو نگاه کن ... معلم که می آد تازه کله اش رو می کنه تو کلاس ببینه کی به کیه ....

یکی از پسرها :

(با صدایی نجوا کننده)

این دیگه کیه ... سال قبل نبود ... چرا اینقدر لاغره ....

 

پسر اول :

( با صدایی نجوا کننده )

عینک اش رو .... عین آدمهای چهل سال قبل می مونه ....

 

پسر دوم :

( با صدایی نجوا کننده ادامه می دهد )

خیلی قیافه ی باحالی داره .... نه؟.... ( خنده ی ریزی می زند)

 

پسر دوم :

( با صدایی نجوا کننده)

چی داره می نویسه رو تخته ؟....

 

پسر اول :

(با صدایی آهسته می خواند )

چرا ما باید کتاب بخوانیم ؟.....اوه اوه ...این یارو از این دیوونه هاست که گیرای الکی می ده ....

 

لحظه ای مکث کرد .

 

همهمه یی آرام در کلاس شروع به شکل گرفتن کرد .

 

معلم :

( با لحنی صمیمی و ارام )

به نام خدا....خوب بچه ها من اسمم رحیمیه...از این که در خدمت شما هستم خیلی خوشحالم...درباره ی اخلاق خودم نکته ی خاصی نیست فقط روش من این جوریه که زیاد به کتابتون متکی نباشید چون باید یواش یواش مطالعه ی آزاد کردن رو یاد بگیرین...درس رو قبل از این که من بدم باید خودتون بخونین و درباره اش مطلبی بنویسین...این نوشتن ها تو نمره ی پایانی تون تاثیر داره ....در ضمن سعی کنید خودتون بنویسین...روش من بیشتر انشایی تا شفاهی....خوب از همین الان شروع می کنیم ....برای این جلسه من یه موضوع انشا بهتون دادم دارید می بینید ... ده دقیقه وقت دارید تا حداقل ده خط بنویسید ....هر چی به ذهنتون رسید بنویسید .... یک چیز دیگه هم بهتون بگم تو این کلاس سانسور نداریم....خوب شروع کنید .... در ضمن بعد از من هم کلاس نیاد...احترام کلاس رو حفظ کنید...

 

همهمه ای در کلاس، به زمزمه و پچ پچه تبدیل شد . صدای کتابهایی که در جامیزی گذاشته می شود شنیده می شود . صدای ورقهایی که روی میز گذاشته می شود . صدای خنده ی آرام چند نفر شنیده می شود . چند لحظه می گذرد .

 

چند دقیقه  بعد ....

ظاهرا وقت تمام شده بود .صدای صندلی ای شنیده می شود .

 

معلم :

( با لحنی صمیمی )

شما آقای ....(پسر خود را معرفی کرد ) بخون ...با صدای بلند و شمرده....

 

پسر صدایش را صاف کرد .

 

پسر :

( با صدایی محکم و مغرور )

بسم الله الرحمن الرحیم ..البته واضح و مبرهن است که کتاب برای انسان می تواند همانند معلمی استوار و پابرجا باشد چون منبعی است که تمامی ندارد.اطلاعات آن تمام نمی شود . البته ما با خواندن کتاب اطلاعات خود را اضافه می کنیم و درباره مسائل مختلف اطلاعات کسب می کنیم اما می بایست همیشه سعی در جمع آوری کتابهای درست و حسابی کنیم برای مثال

 

معلم :

( سرش را از روی میز بلند می کند و نگاهی به کلاس می اندازد )

خوب بسه...نفر بعدی ...( نگاهش را در کلاس چرخاند ) شما بلند شو...آخر کلاس نفر سمت چپی...

 

پسر بلند می شود با موهای پریشان و نگاهی به اطرافش می اندازد لحظه ایی مکث می کند و با صدایی آرام و لزران شروع به خواندن می کند .

پسر :

(با صدایی بلند و پیوسته)

کتاب می خوانیم تا علم بیاموزیم ...این مسئله ایی است که نمی توان منکر آن شد ...انسان ها برای کسب علم و اطلاعات همواره به خواندن کتاب نیاز دارند تا از اطلاعات و تجارب دیگران استفاده کنند برای زندگی بهتری که سعی در ساختن آن دارند ...

معلم :

 ( با صدایی خسته )

بسه ...شما بخون...( با سر ردیف وسط به یک نفر اشاره کرد )

پسر از جایش بلند شد ...صدای دفترش شنیده می شود.

پسر :

( با لحنی با سواد و فخر فروشانه)

به نام آنکه با استخوانم برایم قلمی و با خونم برایم جوهری ساخت تا بگویم آنچه که نمی دانستم ...(و با غرور از این که اطمینان داشت انشای ادبی اش مورد پسند واقع می شود ادامه داد )

نویسنده ای  درباره کتاب گفته است که بهشت  به نظر وی کتابخانه است و همین طور نویسنده ی بزرگ آمریکا ارنست همینگوی گفته است که هیچ شادمانی برای انسان بالاتر از خواندن کتاب نیست ..تاکید بر کتاب و کتابخوانی در فرهنگ خود ما نیز زیاد به چشم می خورد به طوری که سعدی در جایی می فرماید :..

 

 

 

معلم :

( با لحنی بی تفاوت )

بسه...بشین

 

پسر که به نظر تو ذوق اش خورده است آرام سر جایش می نشیند .

 

معلم :

پس از لحظه یی مکث ( با لحنی عادی ادامه می دهد )

کاری به واضح و مبرهن بودن و اینکه فلان نویسنده درباه کتاب چه گفته یا فلان شاعر درباره کتاب چه گفته است ندارم و چیزی نمی گم و قصدم هم این نبود...می رویم سر اصل مطلب چرا ما کتاب می خوانیم ؟ ( مکث ) این حرف موضوعی است احمقانه ..مگر من و شما نماینده ی کتاب خوانها هستیم؟...

 

 

صدای بچه ها:

(با صدای بلند )

نه...

 

و ساکت می شوند.

معلم :

 ( با همان لحن ادامه می دهد )

پس بهتر است با هم درست اش کنیم...با تغییر یک کلمه ...خوب به نظرتون اون کلمه چیه ؟...

 

چند لحظه سکوت .

 

 

 

معلم :

( با لحنی منتظر و معمولی )

خوب...هر کس یه چیزی بگه...والا نمی ذارم کسی از این کلاس بره بیرون ....

 

همهمه ای در کلاس.

 

یکی از شاگردان :

(با لحنی حق به جانب )

کتاب ...

معلم :

(با لحنی معمولی )

نه ....

یک دیگر از شاگردان :

( با کنجکاوی )

باید از حالت سوالی درش بیاریم؟...

معلم :

(با لحنی معمولی )

نه ....

یکی دیگر از شاگردان :

 (با حالتی که انگار پاسخ را یافته است )

تو کتاب خوندن هیچ اجباری نیست باید رو تغییر بدیم...

معلم :

(با لحنی معمولی )

نه ....

 

لحظه ای سکوت کلاس را فرا می گیرد .

 

 

 

 

معلم :

 

گفتم که...ما نماینده ی کتابخوانها نیستیم پس باید ضمیر ما به ضمیر تو  عوض شود...درست این سوال این است ...خوب ..چرا تو باید کتاب بخوانی ؟....خوب از اول شروع می کنیم بچه ها این بار یه بار دیگه نمی خواد بنویسید اما به سوالم شفاهی جواب بدین؟...

(با سر به یکی از شاگردان اشاره کرد )

خوب...شما...چرا کتاب می خوانی ؟...

شاگرد:

برای کسب علم...

شاگرد بعدی :

برای کسب تجربه....

شاگرد :

برای اینکه روی آدما رو کم کنیم...

شاگرد دیگر :

برای برای اینکه لازمه...

 

معلم :

تو چرا کتاب می خونی ؟

 

شاگرد 1 :

آقا ما اصلا کتاب نمی خونیم...

 

معلم :

( لحظه ای مکث می کند و با لبخند می گوید )

همین رو بنویس بده من....

 

صدای کاغذی شنیده می شود .

 

معلم :

خوب ببینید ...(صدای کاغذ شنیده می شود )

 

.یکی از بچه ها :

(از روی حسادت )

آقا چرا بهش بیست دادین...اون که چیزی نگفت ...

 

معلم :

اما فقط اون راست اش رو گفت ....کتاب نمی خوند ...همون رو گفت ..

کلاس ساکت شد ...

چند لحظه مکث....

معلم :

خوب کیا تو این کلاس سقراط رو می شناسن....

 

بچه ها همه ساکت بودند .

 

معلم :

( با امید بیشتر گفت )

خوب اشکال نداره...کیا آخرین کتابی که خوندن رو اسم اش رو یادشون می آد ...

 

چند لحظه سکوت .

معلم :

خوب جالبه...کسانی که هیچی نمی خونند اما خوب نصیحت می کنند ..کلاس جایی برای انتقام گیری نیست چه بسا اگه همچین جایی بود الان باید به نصفتون صفر می دادم...

 

 

 

یکی از شاگردان

 ( برای چاپلوسی گفت )

آقا شما گلین...جاتون بهشته...

 

معلم :  

(رو به طرف شاگرد کرد و با لحنی جدی )

مگه تازگی ها از پیش خدا برگشته ای ؟

 

و همه کلاس خندیدند .

 

معلم :

 ( با لحنی عادی ادامه داد )

انسان حیوانی ناطق است ..در ضمن تنها حیوانی هم هست که می تواند دررو باشد ...درست نمی گویم ؟

 

یکی از بچه ها:

بله آقا...شما درست می گین ..

 

معلم :

 (رو به طرف شاگرد کرد)

خوب چرا دارم درست می گم؟...دلیل بیار...

 

و پسر چیزی نتوانست بگوید ...

 

یکی از بچه های دیگر :

آقا دارین اشتباه می کنین چون آدمها با توجه به شرایط محیط دورو می شن....

 

 

 

 

معلم :

خوب ممکن است ...حرف من که فتوا نیست ....خوب بچه ها...حالا یه سوال دیگه؟...

 

کلاس ساکت است .

چرا اصلا کتاب نوشته می شود تا ما یا اگه بخوایم درست تر بگم هر کدوممون باید بخونیم؟...

 

یکی از بچه ها :

برای سرگرمی....چون بالاخره نوشتن یه جور پر کردن وقته....

 

یکی دیگر از بچه ها :

برای اینکه آدمها بتونن با عقاید همدیگه آشنا شن...

 

یک نفر صدایش را صاف می کند .

 

پسر :

(با لحنی تمسخر آمیز و حق به جانب )

آخه آقا کتاب که واسه آدم نون نمیشه...این قدر گرفتاری هست که دیگه جایی برای این چرت و پرت ها نمی مونه..

 

معلم :

( سرش را به طرف پسر  برگرداند)

مثلا چه گرفتاری هایی ؟

 

 

 

 

 

 

پسر :

گرفتاری های زندگی دیگه ...زن ، بچه ( همه خندیدند و معلم همه را ساکت کرد )باید فکر نون باشه و گرنه هیچی با شکم گرسنه که نمیشه کتاب خوند ...

 

معلم :

حالا کی گفت با شکم گرسنه کتاب بخونید ؟..کتاب که خوردنی نیست خوندنیه...در ضمن به نظرتون یه کتاب خوندن چقدر وقت آدم رو می گیره ؟

 

پسر چیزی نگفت .

 

معلم :

 

یه سوال...جواب بدین ....به نظرتون ریشه همه ی این مشکلات چیه ؟..این بی حوصلگی ..این کتاب نخوندن...به نظرتون چیه؟

 

یکی از شاگردان :

آقا کتاب خوب نیست ...کسی کتاب نمی شناسه...

 

معلم :

خوب ...دیگه...

 

یکی دیگر از شاگردان :

همه فکر می کنند همه چیز رو می دونند چون الان دیگه خیلی چیزای دیگه هم اومده ...

 

 

 

یکی از شاگردان :

نیاز بهش نیست ...وقت طلاست آقا...وقت آدم تلف می شه...(خنده ی ریزی زد )

 

معلم :

بچه ها آدم از چند بخش تشکیل شده ؟

(کسی چیزی نگفت )

دو بخش ...روح و جسم ....خوب همتون نیازهای جسمی رو خوب می دونید درسته؟...(همه با سر تایید کردند و کسی چیزی نگفت ) اما می خوام نیازهای روحتون رو هم بگین ؟

( همه منتظر بودن تا معلم خود پاسخ سوال را بدهد )

یه خورده به کله هاتون فشار بیارید ...کسی می دونه روحش چیه ؟ اصلا می دونید روح چیه ؟...( همه لبخندی زدند ، بعضی چیزی گفتند اما آنقدر آهسته بود که به نجوا می مانست )همین جهلتونه....ریشه ی همه ی این مشکلات جهل تونه...درست نمی گم ؟...

( کسی آمد چیزی بگوید اما ساکت شد . تجربه ی نفر قبلی را فراموش نکرده بود )

ویل دورانت میگه : با خوندن هر کتاب آدم به دانایی اش اضافه نمیشه بلکه یه قدم از جهل دور می شه...این که ما از روح خودمون غافل شدیم این مشکل اصلیه...خوب به نظرتون درست نمی گم؟...

 ( همه با تعجب تنها ساکت بودند . )

 

یکی دیگر از بچه ها :

 آقا خوب کتاب برای اینکه بشه نظر داد .... آدم با ابراز عقایدش می تونه مورد امتحان قرار بگیره...

 

 

 

معلم:

ببینید بچه ها...برای اینکه هر اندیشه ایی بتونه به منصه ظهور برسه باید یه ابزاری داشته باشه....خوب ...بسته به هر کس این نیاز رو یه جوری تامین می کنه...مثلا یکی افکارش رو با نقاشی کردن انتقال می ده و یکی با فیلم ساختن و یکی با نوشتن و همین جوری برای هر آدمی یه ابزاری هست ...حرفاتون رو جمع بندی می کنم چیز تازه ایی نگفتم حرف خودتونه به خودتون می زنم ...خوب اون جوری که همتون هم گفتین کتاب برای یه نیاز نوشته می شه... نیاز به سرگرمی ..شناخت زندگی آدم البته حالا یا برای مقاصد علمی یا برای مقاصد غیر علمی....می تونید دنیایی رو بدون کتاب در نظر بگیرین؟....یه چند لحظه فکر کنید....اگه بتونید این دنیا رو تصور کنید می تونید نیاز به کتاب خوندن رو بهتر درک کنید ...دنیایی که هیچ کتابی نبود ...

 

بچه ها فکر می کردند ...کلاس ساکت بود.

معلم :

خوب به نظرتون چه جوری میشد ؟...

 

به یکی از بچه ها :

( با لحنی تلخ )

دنیای خالی و بی تحرکی میشد....

 

شاگرد دیگر :

حالا اگه این طور هم نمیشد دنیای جالبی نبود...یعنی کسی دیگه نمی تونست برای کسی دیگه ایی حتا تجربه هاش رو بگه و بمونه و استفاده  کنند ازش...

 

 

معلم :

یعنی به نظر شما کتاب برای موندن اندیشه هم هست؟

 

شاگرد :

بله آقا...چون به نظر من اگه یه فکر روی یه چیز نوشته بشه هم برای آینده می مونه هم اثری ازش باقی می مونه....

معلم  خنده ای زد.

 

معلم :

تو این کلاس کسی اهل فیلم دیدن هست ؟

 

یکی از بچه ها :

(با لحنی شیطنت آمیز )

آقا بستگی داره چه جور فیلمی باشه .....

 

معلم :

فیلم فارنهایت 451 رو کی دیده؟

 

سکوت کلاس را فرا گرفت.

 

این فیلم درباره ی همین مسئله است ...اگه کتابها از بین برن چی میشه...زمانی رو در آینده نشون میده که دولت ها برای اینکه مردم رو از فکر کردن بندازند به جای آتش نشان ..کتاب سوز دارند...یعنی کتابها رو می سوزونند...خوب...به نظرتون اگه شما تو همچین دنیایی بودین چی کار می کردین؟

 

یکی از بچه ها :

اه ....چه باحال.....زنها چی کار می کردند آقا؟

 

معلم :

آدمها برای انتقال اندیشه به نسل های بعدیشون کتابها رو حفظ می کردند و به بچه هاشون یاد می دادن...مارسل پروست یکی  از نویسنده های معروف فرانسوی میگه:" هر خواننده ای وقتی می خواند تنها خودش را می خواند . " ...جالبه نه؟..

 

کلاس ساکت بود و هیچ کس حرفی نمی زد .

 

( معلم با لحنی محکم و با اراده  ادامه می دهد .)

 

سقراط پدر همه فرزانگان تاریخ است...چون همان طور که خودش می گفت عین یه قابله بود...یعنی کسی که چیزی یاد نمی داد بلکه دیگران را با خودشون و با پرسش هایی که می کرد بیدار می کرد ...سوالهایی که می پرسید جدی بود ...راست راستی سوال بود...

 

شاگرد :

مگه آقا سوالی هم داریم که سوال نباشه...

 

معلم :

( با طمانینه ی خاصی گفت )

بله...گاهی شما برای اینکه یک جمله ی خبری خبری تر شود آن را به صورت سوال در می آرین مثل : نمی بینی سرم شلوغ است ؟ و این یعنی واضحه که سرت شلوغه ...دادستان از وکیل می پرسه : آیا کسی حق دارد از مجرمی که وجودش برای جامعه سم است دفاع کند ؟ و این یعنی : اولا این مجرم خطرناک است ثانیا هیچ کس حق دفاع از او را ندارد و ثالثا این دو حکم وحی منزل است . به اینها می گن پرسش های فتوایی ...البته سقراط چون خودش کتابی ننوشته و شفاهی بوده خودش جای بحث داره...یعنی میشه ازش این انتقاد رو کرد ....

 

شاگرد 1 :

 ( با طمانینه و اشتیاقی خاص )

نگران نباشید آقا ...همیشه افلاطونی هست که حرفهای سقراط رو ثبت کنه و بنویسه....

 

معلم :

( با لبخند )

تو که نقش هر دو را بازی کردی چه چیزی را از دست دادی؟

 

شاگرد :

 ( با حسرت )

خود سقراط رو...سقراطی که برای نمره ی بیست بنویسه دیگه سقراط نیست ...

 

معلم :

( با حالتی از شادی و لبخند )

تو بردی..... بچه ها خداحافظ...

 

یکی از شاگردان :

آقا هنوز که زنگ نخورده ....

 

 

و معلم بدون پاسخی کلاس را ترک کرد .همهمه به همراه صدای موسیقی ملایمی  شنیده می شود. کلاس رفته رفته از همهمه ها خالی می شود.

 

جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط طاهر نظرات ()